معرفی انتشارات ایلیا به طور خلاصه:
از نیمه ی دوم سال 1383 فعالیت خود را آغاز کرد.
تا امروز به طور میانگین، هر هفته یک عنوان کتاب منتشر کرد. (بیش از 200 عنوان تا امروز)
در کار نشر به موضوعات گوناگونی پرداخت، اما در زمینه های ادبیات، تاریخ، فرهنگ و هنر موفقیت بیشتری را کسب کرد.
در بخش سفارشی (سرمایه گذار = مولف)، کتاب های دانشگاهی و پزشکی نیز منتشر نمود.
این انتشارات یک بخش ویژه برای نشر کتاب هایی با موضوع مطالعات گیلان شناسی دارد.
مجموعه ی دانشنامه ی فرهنگ و تمدن گیلان (در 30 جلد) از جمله آثار منتشر شده ی ایلیاست.
نشر فرهنگ ایلیا در نظر دارد گزیده ای از داستان های کوتاه گیلکی را در قالب یک مجموعه منتشر کند.
شرایط آثار ارسالی:
1. ارسال حداقل 5 داستان کوتاه به زبان گیلکی
2. داستانها بر روی کاغذ A4 به صورت یک رو با خط خوانا (حتی المقدور تایپ شده)
3. خلاصهای از بیوگرافی نویسنده به همراه مشخصات کامل فردی، آدرس پستی و شماره تماس در یک صفحه A4
4. مهلت ارسال آثار تا تاریخ 15 مرداد 1388
5. آثار ارسالی مسترد نخواهد شد و نشر فرهنگ ایلیا در انتخاب آثار و استفاده از رسم الخط واحد مختار است.
آدرس: رشت – صندوق پستی 1357-41635 انتشارات فرهنگ ایلیا
ایمیل: nashreilia@yahoo.com
در صورت لزوم به کسب اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس حاصل فرمایید.
09113436166
آدرس سایت: www.nashreilia.com
باز موسم انتخابات رسید و کاندیداها به هر دری می زنند تا برنده شوند و باز عده کثیری با توجیه گری های عجیب و غریب شده اند رقاص این میدان . نمی دانم چرا سعی نمی کنیم بجای رقاص بودن نوازنده شویم تا کی باید دیگران برایمان بنوازند این روزها روزهای خوبی برای سهم خواهیست و مطمئنن در صورت استفاده نکردن بزرگان استان از این موقعیت ، پشیمانی گریبانگیرمان خواهد شد. اصلا دوست ندارم وارد مقوله سیاست شوم اما این روزها باز انگشت قوم و قومیت گرایی دارد به سویمان نشانه می رود یکی با جک و لطیفه یکی با گذاشتن نقشه پان ترک ها که نصف گیلان را به آذربایجان ملحق شده نشان می دهد(سایتی که توسط تعدادی از نمایندگان مجلس اداره می شود) و دیگری داستان گیله مرد که امیدوارم منظور نویسنده از مورد اخیر سادگی و بی ریا بودن گیله مرد باشد نه خدای نکرده ....
این مطلب عینن از سایت رجا نیوز نقل می شود امیدوارم این آخرین مورد از این دست نوشته ها باشد.
گیلهمرد، ژان وال ژان و پارچهی سبز رنگ
صدای به هم خوردن در، گیله مرد را از خواب بیدار کرد. هوا هنوز گرگ و میش بود. گیله مرد بلند شد، کلاه پشمی را برداشت و از کلبهاش بیرون زد. سوز سرد و تازیانههای تگرگ بیرحمانه بر صورتش میتاختند. تا کله پزی راه زیادی نبود! اما سرمای هوا، سکوت جنگل و گرسنگی زاید الوصف، مسیر کوتاه را برای گیله مرد چند فرسخ مینمود.
به کله پزی که رسید دیگر هوا کاملاً روشن شده بود. گیله مرد وارد مغازه شد، سلام کرد و روی میز تک نفره همیشگی نشست. حشمت خان، صاحب مغازه، با اینکه مرد رند و دغل بازی بود، سعی میکرد با لوتی منشی و مشتیگری با مشتری ها رفتار کند، برعکس، گیله مرد، ساده و بی آلایش بود، اگر کاری از دستش بر میآمد از دیگران دریغ نمیکرد، ولی خیلیها هم از سادگیاش سوء استفاده میکردند.
حشمت خان از پشت دخل جلو آمد، سلام و احوالپرسی گرمی کرد و با صدای خشدار همیشگیاش گفت: "دو تا پاچه مثل همیشه!؟"
گیله مرد سرش را به علامت تایید پایین انداخت، حشمت خان سریع دوتا پاچه با نان سنگک و یک لیموترش در سینی گذاشت و برای گیله مرد آورد. هنوز مشغول خوردن نشده بود که زنگوله در به صدا درآمد. گیلهمرد سرش را بلند کرد نگاهش به مرد غریبه ای افتاد که شانه های پهنش تمام قاب در را پرکرده بود. گیله مرد توجه نکرد اما مرد غریبه داخل آمد و یک صندلی برداشت و کنار گیله مرد نشست. گیله مرد باز اعتنا نکرد، تعارفی زد و مشغول خوردن شد.
مرد غریبه کلاهش را روی میز گذاشت و با صدای گرفته گفت : "سلام آقا من ژان وال ژان هستم! تازه از زندان آزاد شدم، دو روزه که هیچی نخوردم میشه یه زبون و دو تا چشم هم برای من بخرید!؟"
ناگهان لقمه از دست گیله مرد افتاد، سرش را بالا آورد و در چشمان مرد غریبه خیره شد. حشمت خان پِقی زد زیر خنده! اما نگاه خسته و درماندهی مردغریبه، دل گیله مرد را لرزاند و بی درنگ حرف او را باورکرد هرچند از تعجب چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد.
سعی کرد به خودش مسلط شود. رو کرد به حشمت خان و گفت یک دست کله پاچه کامل برای مرد غریبه بیاورد.
حالا سیل سؤالاتی بود که در ذهن گیله مرد جاری شده بود. اول از همه از احوال آن دخترک
مرد غریبه آه سوزناکی کشید و گفت: کوزت را از مسافرخانه بیرون آوردم و به مدرسه گذاشتم و تمام خرج تحصیلش را دادم. تا اینکه 3 سال قبل دانشگاه آزاد رودهن قبول شد. بعد از آن دار و ندارم را فروختم و همه را خرج شهریه دانشگاه این دخترک بی چشم و رو کردم.
گیله مرد با نگرانی گفت چرا بیچشم و رو!؟
مرد غریبه گفت : برای اینکه در طول این 3 سال هروقت در پارتیهای شبانه و مجالس آنچنانی دستگیرش کردند، یاد من افتاد...البته ایراد از دانشگاه نیست، دانشگاهش خوب است. هرچه باشد این دخترک اُمل غارنشین را، کمی به راه آورده. من معتقدم باید خوبیها را هم گفت من مثل بعضی از این "حسودان مزاحم" نیستم که فقط ایراد بگیرم. خود دخترک بی وفا و بی محبت شده.
اما تناردیه آن زن بداخلاق صاحب مسافرخانه وضعش توپ شده و کیا و بیا و دفتر و دستکی برای خودش بهم زده!
گیله مرد با تعجب پرسید: چطور! او که سواد هم نداشت!؟
مرد غریبه گفت ماجرایش مفصل است. یک روز یک گروه امریکایی به عنوان "کمیته تحقیق حقوق بشر" به مسافرخانه زن تناردیه آمدند. او هم به گرمی از آنها استقبال کرد. البته آنها گفتند جا و غذا نمیخواهند فقط میخواهند او با آنها همکاری کند. قرار بود گزارشی از زندانهای مخفی اینجا تهیه کنند؛ و چون وصف تاریکی و کثیفی این مسافرخانه و رفتار بد زن تناردیه را شنیده بودند، برای تهیه گزارش زندانهای مخفی این محل را از هرجای دیگر مناسبتر دیدند!
در تمام مدتی که مرد غریبه این ماجراها را تعریف میکرد، حشمت خان به حرفهایش گوش میداد و گهگاه با خندههای زیرکانه و سرتکان دادن، برای سادگی گیله مرد تأسف می خورد. مرد غریبه هم که خوب حواسش به او بود، چند بار از روی صندلی بلند شد، پیش او رفت و چیزی در گوشش گفت و برگشت.
مرد غریبه ادامه داد: بعد هم گروه امریکایی پول خوبی به زن تناردیه دادند و او را نمایندهی کمیته حقوق بشر در ایران کردند. البته قول داددهاند برایش یک "جایزه صلح نوبل" هم دست و پا کنند!
گیله مرد غرق در صحبت های مرد غریبه شده بود و احساس همدردی عجیبی با او داشت. از اوضاع و احوال خودش پرسید و اینکه چرا دوباره به زندان افتاده؟
مرد غریبه با ولع زایدالوصفی مغز و زبان و پاچه ها را می خورد، فقط کمی از بناگوش و چشم مانده بود. عجیب که این همه صحبت، هیچ وقفه ای در خوردنش ایجاد نمی کرد. اما این سؤال گیله مرد او را به فکر فرو برد، لقمه را زمین گذاشت و چند لحظه سکوت کرد. گیله مرد با نگرانی گفت: ناراحت شدید؟
مرد غریبه گفت: نه! ماجرایش قدری طولانی است اما اگر حوصله داشته باشی، برایت تعریف میکنم. گیله مرد گفت: بله حتماً!
مرد غریبه که گویا اصلاً منتظر جواب گیله مرد نبود، بدون وقفه ادامه داد
بعد از اینکه از زندان آزاد شدم، چون همه از قبل روی من شناخت داشتند و از توانایی های زیادم با خبر بودند، پیشنهاد عضویت در "تیم مذاکره کننده هستهای" را به من دادند. من هم علیرغم میل باطنی قبول کردم!
اما چندی نگذشته بود که به جرم افشای اطلاعات محرمانه و دراختیار بیگانگان گذاشتن اسرار هسته ای، دستگیرم کردند. اول که این تازه به دوران رسیدههای متحجر، اتهام جاسوسی هستهای به من زدند اما همانطور که بعدا هم با پا در میانی بزرگان مشخص شد، من فقط گاهی با همان زن تناردیه و رؤسای او برو بیا داشتم. چندوقت یک بار هم با من تماس میگرفتند و سؤالاتی میپرسیدند که جواب دادن من در مقابل الطاف بی پایان آنها چیزی نبود!
البته من زیاد در زندان نماندم. همانطور که گفتم پا درمیانی کردند و به آنها فهماندند که معنی جاسوس این نیست و جاسوس اصلاً این شکلی نیست!
اشک در چشمان گیله مرد حلقه زده بود، بی اختیار بلند شد و مرد غریبه را به آغوش کشید و با صدای محزون به او گفت: خدا شما را دوست دارد و به خاطر همین است که این همه بلا سرتان میآید. من همیشه دوست داشتم درکنار انسان بزرگی چون شما باشم. الآن هم میخواهم هرکاری می توانم برایتان بکنم!
مرد غریبه لبخند ملیحی روی لبانش نشست، صدایش را صاف کرد و رو به گیله مرد گفت: منزل تو در منطقه خوبی واقع شده ما برای برپایی ستاد تبلیغاتی... به همچنین جایی نیاز داریم.
بعد هم دست کرد در جیب کتش و نوار پارچهای سبز رنگی درآورد و دور دست گیله مرد بست و گفت: بعد از این هیچ گاه این نوار سبز را از خودت جدا نکن...
در جلسه چهار شنبه ۰۶/۰۳/۱۳۸۸ شورای عالی انقلاب فرهنگی ماده واحده تدريس دو واحد درسی زبان و ادبيات مربوط به زبان ها و گويشهای بومی در دانشگاه ها به تصويب رسيد.
دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی گفت :براساس اين ماده واحده و به منظور انسجام و صيانت از وحدت ملی و عناصر ارزشمند فرهنگ و تمدن ايران اسلامی و تقويت بنيانهای اين فرهنگ و تمدن ؛ به وزارتخانههای علوم، تحقيقات و فناوری، بهداشت ، درمان و آموزش پزشكی و دانشگاه آزاد اسلامی اجازه داده میشود دو واحد درسی زبان و ادبيات مربوط به زبان ها و گويشهای بومی ايران زمين شامل آذری ، كردی ، بلوچی و تركمن در دانشگاه های مراكز استان های ذيربط به صورت اختياری پيشبينی و ارائه گردد.
وی در همين رابطه افزود فرهنگستان زبان و ادب فارسی و كميته فرهنگ و تمدن ايران و اسلام به ترتيب مسؤوليت تشخيص زبانها و گويشهای مشمول اين واحده و تصويب برنامههای درسی آنها را بر عهده خواهند داشت. (منبع)
جهت دست یابی گیلک زبانها به "انسجام و صيانت از وحدت ملی و عناصر ارزشمند فرهنگ و تمدن ايران اسلامی و تقويت بنيانهای اين فرهنگ و تمدن " رسیدن به موارد زیر ضروری است:
۱ - به جای پرورش افرادی چون میرزا کوچک خان به فکر افراد شروری چون عبدالمالک ریگی باشیم.
۲ - ایجاد گروههایی چون کومله یا پژاک .
۳ - غیرت پان ترکی (آذری بنویسیم ترکی بخوانیم)
۴ - وابسته بودن به اون ور آب و داشتن عقبه ای در خارج از کشور.
توصیه میکنم :همین طور نسبت به زبان ، سرزمین ، تاریخ و تمدن گیلان کاملا بی تفاوت باقی بمانیم. حتی خواجه حافظ شیرازی هم پی به این بی تفاوتی ما برد.
نه کوتر نه ستاره نه صبح نه شامَ
هیزارتا نام مرا می شهید بی نامَ
تی سینه خلق سپر ، پشت تی شین هه پابراندان
شهادتِ که تره می شهیدِ پیغامَ
چی خوش باورده داره دوس تی شین ا مهتاب شب
هسا که گرگ تانه بستن ، تی حالِ سگ رامَ
نه شُکر ان نه شکایت ، چره ندید انصاف
جه لاغری شیمی اَ سرکشی ، می انعامَ
سگا مانید همه می دوشمنان ، نانم می گرگ
کو یوسفا بدرسته ، اجور که بد نامَ
هسا که بال واگودیم کو سر ، تما شا ره
اَ آسمان امی پروازه ره ، چی تنگامَ
قفس قفس امی گوشَ ، زئندره بولبول
وطن وطن بوکونید ، اَن شیمی سرانجامَ
اونی که ترسیو هم ترا ترسانه ، شیون
صفت نیشان تانه دان ، بی عرق کو حمامَ





